KURDLAND-LOVE
وبلاگی دارای مطالب گوناگون وخوب
البته سنندج در طی سال۸۹میزبان بسیاری از گروه ها وخواننده ها بوده است که از جمله می توان به گروه کامکار-محسن یگانه-فرزاد فرزین-فریدون عصرایی-احسان خواجه امیری رضا صادقی و....بوده است و مردم با فرهنگ و فرهنگ دوست سنندج نیز به خوبی از این خواننده گان استقبال کرده اند.پرفروش ترین آنها گروه کامکارها و احسان خواجه امیری بوده است.لازم به ذکر است کامکارها نیز سود حاصل از فروش بلیط هارا به بیماران سرطانی اهدا کردند. درآخرمن شخصا از پیوندجاف که خواننده موردعلاقه ی من هم هست و به شدت آهنگ هایش را دوست دارم بدلیل حضور در سنندج وطی کردن مسافت از اروپا تا سنندج بسیار تشکر میکنم وانشاالله همیشه سالم باشد. انشالله از این به بعد شاهد حضوربیشتر شخصیت ها و خواننده های خوب وبرتر نه تنها در سنندج بلکه در تمام شهر های کرد نشین باشیم. زندگی استاد حسن زیرک حسن زیرک در ۸ آذر ۱۳۰۰ (۲۹/۱۱/۱۹۲۱ میلادی) در محلهٔ قلعهٔ سردار شهر بوکان آذربایجان غربی به دنیا آمد. در پنجسالگی پدرش درگذشت و زندگی را در رنج گذراند. چندی در شهرهای ایران و عراق سپری کرد. یکی از شهرهایی که در آن مدت زیادی اقامت داشت، کرمانشاه بود. همکاری او در این شهر با هنرمندان برجستهٔ کرمانشاهی همچون مجتبی میرزاده، محمد عبدالصمدی، اکبر ایزدی، و بهمن پولکی سبب خلق آثار زیبایی شد ( که برجستهترین کارهای وی می باشد). وقتی در عراق بود، در مسافرخانهٔ «فندق شمال» به شاگردی پرداخت. روزی هنگام نظافت، که مشغول زمزمهٔ یکی از ترانههایش بود، مسافری به نام جلال طالبانی (رهبر اتحادیهٔ میهنی کردستان عراق و رئیسجمهور کنونی دولت موقت عراق)، که در آنجا اقامت داشت، با شنیدن صدای حسن زیرک، او را به رادیو بغداد برد و زیرک در آنجا مشغول به کار میشود. مدتی در بخش کردی رادیو بغداد همکاری کرد. از سال ۱۳۳۷، که بخش کردی رادیو ایران در تهران گشایش یافت، همکاری خود را با این مرکز آغاز کرد. آثاری که حسن زیرک در رادیو تهران به ضبط رساند، اغلب با ساز اساتیدی همچون حسین یاحقی، حسن کسایی، جلیل شهناز، جهانگیر ملک، احمد عبادی، و با سرپرستی مشیر همایون شهردار همراه بود. حسن زیرک گرچه به خاطر شرایط سخت زندگی از تحصیل بیبهره ماند، اما استعداد کمنظیری در سرودن شعر و آهنگسازی کردی داشت. این استعداد به همراه صدای منحصربهفرد، سبب شد که ترانههایش در سرتاسر کردستان محبوبیت یابد. صدای او همچنان در مناطق کردنشین و در کوچه و خیابان و از خانهها و مغازهها به گوش میرسد. حسن زیرک با خانم میدیا زندی، گویندهٔ بخش کردی رادیو تهران، ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج دو دختر به نامهای مهتاب (آرزو) و مهناز (ساکار) بود. او چند ترانه نیز برای فرزندانش اجرا کردهاست. حسن زیرک تنهاخواننده ای درجهان است، که توانسته است با36زن ازدواج کند، هزاران باررحمت برقبرش باد. حسن زیرک، نه در ایران و نه در عراق روی خوشی و راحتی و آزادی را ندید. رفتار دولت وقت ایران با حسن زیرک او را دچار مشکلات فراوانی کرد، بهویژه وقتی که دکتر شیخ عابد سراجالدینی، رئیس وقت برنامههای کردی رادیو تهران بود، به او اجازهٔ کار نداد و این کار سراجالدین چنان تأثیر منفیی بر دل لطیف حسن گذاشت که دیگر به رادیو برنگشت و با دلی شکسته باروبنهٔ خود را به سوی بغداد پیچید. در آنجا نیز او را دچار مشکل کردند. او را گرفتند و روانهٔ زندان کردند؛ در آنجا زیرک را به پنکهٔ سقفی بستند و شکنجه کردند. پس از رهایی از بغداد مجدداً به تهران برگشت؛ در تهران نیز ساواک او را گرفت و شکنجه داد که جریان شکنجهاش در ساواک را خودش در نوار گفته و با صدای او هنوز به یادگار ماندهاست. در سالهای ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۳ در کرمانشاه بود و با رادیو کرمانشاه همکاری داشت. سالهای پایانی زندگی زیرک در تلخی و ناکامی گذشت و چندان به آوازخوانی نمیپرداخت. در منطقهٔ بوکان قهوهخانهای دایر کرد و در میان مردمی که دوستشان میداشت و دوستش داشتند، آخرین نفسهایش را در رنج و بیماری کشید. درهفتم مرداد ۱۳۵۱، برابر با 30/7/1972درسن50سالگی در بیمارستان بوکان به علت بیماری از بین رفتن کبد و ناراحتی های معده چشم از جهان فروبست و در دامنهٔ کوه نالشکینه، که از کوههای زیبای آن منطقه است، به خاک سپرده شد. «حسن زیرک نزدیک به هزار ترانه در تهران و کرمانشاه اجرا کردهبود و به خاطر همین ترانههای او بود که روزانه نزدیک به دوهزار نامه ارسال میشد، و حتی درون نامه پول قرار میدادند تا ترانهٔ مورد درخواست آنان پخش شود. برنامههای کردی رادیو تهران و کرمانشاه به خاطر صدای دلنشین حسن زیرک مورد توجه همه قرار گرفته بود و آن موقع هر روز دو بار برنامههٔ «ما و شنوندگان» پخش میشد. حسن زیرک با صدای رسا و لذتبخش خود باعث معروفیت و کیفیت و شکوفایی برنامههای کردی در تهران و کرمانشاه شدهبود و سیل نامههای طرفداران ترانههای او هر روز به رادیو جاری بود. اما، با وجود اینهمه خدمت، حسن زیرک را دیگر به رادیو راه ندادند واو را از یاد بردند درحالی که در ۲۸ مرداد ۱۳۴۱، که برد ایستگاه رادیوی کرمانشاه به صد کیلووات رسیدهبود، صدای حسن زیرک به همهٔ شهرها و روستاهای کردنشین میرسید.» شهرام ناظری، هنرمند موسیقی سنتی ایران، درخصوص صدای حسن زیرک چنین اظهار داشت: «درخصوص مرحوم حسن زیرک، درمجموع فقط میتوانم بگویم که یک انسان نابغه به معنای واقعی بود. یعنی در همان لحظه که وارد ارکستر رادیو میشد و به اتاق ضبط میرفت، بداهتاً هم شعر میسرود، هم آهنگ میساخت، و هم آن را میخواند، که تاکنون چنین موردی در موسیقی سابقه نداشتهاست. با توجه به این نکته که ایشان سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند اما موسیقی و شعر را به صورت الهامی و حفظشده میخواند و واقعاً از افراد کاملاً استثنایی و از نوابغ موسیقی کردی بودند و بنده در میان خوانندگان کرد علاقهٔ خاصی به صدای حسن زیرک دارم.» فاروق صفیزاده بورهکهای، از پژوهندگان معاصر، درخصوص حسن زیرک مینویسد: «حسن زیرک بیش از هزاروپانصد ترانه ساختهاست و همهٔ آهنگهای ترانهها و بیشتر سرودههای آن را خود میساخته و میسرودهاست. از آهنگهای این هنرمند بزرگ بیشترِ ترانهسرایان امروز فارس و کُرد و بیگانه و تُرک نیز سود بردهاند و امروز هر آهنگی که پدید میآید، نشانی از آهنگهای این هنرمند را در خود نهفته دارد. هنگامی که به آهنگهای او گوش فرامیدهی، زندگی را با همهٔ آزارها و مویهها و رنجهایش درمییابی. بر همین پایه، آهنگهای حسن زیرک نشانهٔ زندگی هر کُرد آریایی رنجکشیده را در خود نهفته دارد. مجتبی میرزاده، نوازندهٔ ویولون و موسیقیدانی که در تمام آثار حسن زیرک در دههٔ ۱۳۴۰ در ارکستر رادیو کرمانشاه نوازندگی و تنظیم آهنگهای او را به عهده داشته، درمورد این هنرمند فقید در گفتوگو با راقم این سطور چنین اظهار داشت: «حسن زیرک، با اینکه مطلقاً سواد نداشت، اما اشعار اغلب آثارش را به صورت بداهه و در آن لحظه که میخواند میسرود. وی از حافظهای بسیار قوی در حفظ شعر و آهنگ و مقامهای کردی برخوردار بود، و باید گفت که حسن زیرک هیچگاه در موسیقی کُرد تکرار نخواهد شد، چرا که ماندگارترین و زیباترین نغمات کردی را خلق کرد، و اینک نهتنها در ایران، بلکه حتی در میان کردهای عراق، سوئد، و سایر نقاط جهان، آثار و نام و یاد او از مقام و منزلت والایی برخوردار استه. بیژن کامکار، خواننده و نوازنده، با اعلام این مطلب که علاقهٔ زیادی به صدای مرحوم حسن زیرک دارد، گفتهاست: «حسن زیرک یکی از برجستگان موسیقی کُرد به شمار میآید و خیلی از آهنگهای کردی یا فارسی که الآن به اجرا درمیآید، الهامگرفته از آثار آن هنرمند است. شهرت و محبوبیت حسن زیرک فقط محدود به مرزهای ایران نیست، بلکه در کشورهای اروپایی و تمام نقاط کردنشین جهان امتداد دارد.» شما میتوانید صفحه کردی و کاملتر از مطلب فارسی را در ادامه مطلب مشاهده کنید سلام.با توجه به لطف دوستان و پر طرفدار بودن این مطلب بازهم این مطلب را به صفحه اول باز میگردانم. داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:”فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: “بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:”پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: “پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:”من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:”پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:”فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.” و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:”گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگی شان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و مادر درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد. شاید تنها عشق واقعی عشق مادری باشد که به فرزند دارد اما ما چه بدیم......... در میان کردهای شمال که به گویش کرمانجی تکلم میکنند و اغلب از تقویم میلادی سود میجویند ماههای سال نامهای گوناگونی دارند اما شناختهترین آن میان ایشان به ترتیب زیر است: (به ترتیب سال میلادی) جیژنان (فروردین)، گولان (اردیبهشت)، زهردان (خرداد)، پهرپهر (تیر)، گهلاویژ (مرداد)، نوخشان (شهریور)، بهران (مهر)، خهزان (آبان)، ساران (آذر)، بفران (دی)، بهندان (بهمن)، رمشان (اسفند) این آبشار که در واقع از سه آبشار تشکیل شده هم اکنون به صورت منطقهای تفریحی درآمده که همه ساله به خصوص در فصل گرما هزاران نفر از مناطق مختلف و به خصوص از شهرهای کردنشین برای دیدن آن عازم سردشت میشوند. سه آبشار به ترتیب و پشت سر هم قرار گرفتهاند که اولین آنها در نزدیکی محل توقف و پارکینگ قرار گرفتهاست. برای دیدن دو آبشار بعدی باید مسافتی نسبتا زیاد را پایین رفته و وارد درهای عمیق شوید. در حال حاضر با احداث پله و حصارهایی بالا و پایین رفتن از دره راحت تر و کم خطر تر شدهاست. سد گاووشان جاده سنندج کامیاران سد قشلاق سنندج دریاچه زریوار-مریوان وقتي ما فکر مي کنيم که تنها شده ايم .تنها يي به ما مي گويد: « هي احمق تو فقط فکر مي کني که تنها شده اي.» تنهايي درد بزرگ و زيبايي ست که هر کسي لياقت آن را ندارد.به خود تنهايي رسيدن تنهايي مي خواهد. خوب دقت کن« تنهايي» يعني بدون هيچ شادي و غمي بدون هيچ چيز فقط خودت و خودت. شايدفقط غمگيني و هنوز تنها نيستي.هي در تنهايي حتي خدا هم با تو نيست تا چه رسد به غم!! تنهايي در فهم اتفاق مي افتد نه در بدن.اينکه کسي با تو نيست معنايش اين نيست که تو تنهايي. حتي اگر همه هم با تو نباشند باز تو تنها نيستي. تنهايي يعني تو طوري بفهمي که هيچکس مثل تو نفهمد. اين مقدسترين حالتيست که به انسان دست مي دهد. وقتي به اوج تنهايي رسيدي و تنهايي پذيرفت که تو تنهايي آن وقت خود تنهايي به تو کمک ميکند. کاري که ازدست خدا هم برنمي آيد!. آن وقت تنهايي تو را به کسي نشان مي دهد که هرگز او را نديده اي . اولين ديدارت با خدا بعد از تنهايست! مي داني اولين شرط خدايي تنهايي است. خدا از شدت تنهايي به خدايي رسيد... عقاب میتواند تا 70 سال زندگی کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی میرسد: چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند. نوک بلندو تیزش خمیده و کند میشود شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار میگردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا میکشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ میکوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کن ٬ سپس باید چنگال 4 پایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده٬ چنگال های تازه ای در آیند آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش میکند. سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی میکند. سرزدی.منم دلم برای تو تنگ شده.سلام برسونی. داشت یادم میرفت مدرسه هم شروع شد و درسامون سخت و سخت تر.چاکر هرچی دوست با مرام (حمید-فرزام- عرفان-پویا و ......)و با معرفتم.همتونو دوست دارم. از داداش گلم داش ادیب هم تشکر میکنم چون منو خیلی کمک میکنه.راستی سایت ادیب رو هم نگاه کنید.وبلاگش بسکتبالیه اسمشم از همه تشکر میکنم و همتونو دوست دارم. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند عشق طوفانی و متلاطم است دوست داشتن آرام و استوار ، پر وقار و سرشار از نجابت عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن و اندیشیدن " نیست دوست داشتن فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و با خود به قله اشراق میبرد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را میگیرد دوست داشتن بینایی میدهد عشق خشن است و شدید و ناپایدار دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار عشق همواره با شک آلوده است دوست داشتن سر و پا یقین است و شک ناپذیر از عشق هر چه بیشتر نوشیم سیراب تر شویم از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر عشق تملک معشوق است دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه دل ها آن چه را او از دوست در خود دارد داشته باشند در عشق رقیب منفور است در دوست داشتن است که : " هواداران کویش را چون جان خویشتن دارند " که حسد شاخصه عشق است عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است که از جنس این عالم نیست البته می تونین عکس متن خطی این بخش رو تو ادامه ببینید....
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند. به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي است كه بي تو سركردم. وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه منتظرم يافتم. اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند. عشق چیست ؟ دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم . پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.)) ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.)) سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. )) سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. )) پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. )) بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. )) وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. )) سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (گرماده ) است يا اندوترم (گرماگیر)؟ معيني از هر گاز در دماي ثابت، به طور معكوس با فشاري كه بر آن گاز وارد ميشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يك سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند. داريم كه به جهنم فرستاده ميشوند. گمان كنم همه قبول داشته باشيم كه يك روح وقتي وارد جهنم شد، آن را دوباره ترك نميكند. پس روشن است كه تعداد ارواحي كه جهنم را ترك ميكنند برابر است با صفر. جهان ميكنيم. بعضي از اين اديان ميگويند اگر كسي از پيروان آنها نباشد، به جهنم ميرود. از آن جايي كه بيشتر از يك مذهب چنين عقيدهاي را ترويج ميكند، و هيچكس به بيشتر از يك مذهب باور ندارد،ميتوان استنباط كرد كه همهء ارواح به جهنم فرستاده ميشوند. با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه ميشويم كه تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر ميشود. حالا ميتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسي كنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دماي ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممكن وجود دارد: ۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند. ازدواج كنم!» از آن جايي كه تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم (گرماده)است. چه کسی بود؟همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست. قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد. ودر بستر مرگ افتاد او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت: دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند. ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند. ۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند. ۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند. ۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند. ۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم: خدايا چرا من؟ وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟ داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:”فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: “بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:”پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: “پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:”من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:”پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:”فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.” و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:”گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگی شان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و مادر درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد. شاید تنها عشق واقعی عشق مادری باشد که به فرزند دارد اما ما چه بدیم......... انشالله سالی سرشار از خوبی و محبت درپیشرو داشته باشید.
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز میکشم و میمیرم
مرگ
نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محوشدن
مرگ
دوست نداشتن توست
خــدایـــــا به آنـــان که ادعـــای عاشقی تـــو را دارند
بیــــاموز که بزرگتـــرین گـــناه
شکـــستن دل آدمیــــان است...
جایی که گنج, "جنگ" می شود
درمان, "نامرد" می شود
... ...
... قهقه , "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ"
درهنگام مرگ رادیولندن ازبزرگواری اویادکردوگفت، یگانه هنرمندملت کرد دربیمارستان بوکان درگذشت.
نظر دیگران دربارهٔ استاد حسن زیرک همسر حسن زیرک، که خود گویندهٔ بخش کردی رادیو تهران بود، مینویسد:
ادامه مطلب
زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم
كه گل درعقد زنبور است
امایك طرف سودای بلبل. یك طرف
بال و پر پروانه راهم دوست می دارد
نیا باران
پشیمان میشوی از آمدن
زمین جای قشنگی نیست
در ناودانها گیر خواهی كرد
من از جنس زمینم خوب می دانم
كه اینجا جمعه بازار است
اما عشق را دربسته های زرد كوچك نسیه می دادند
در اینجا
قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
دراینجا
شعر حافظ رابه فال كولیان در به در اندازه میگیرند
نیا باران ...
ماههای خورشیدی در سورانی:
در منطقه کرمانشاهان و جنوب کردستان نام ماهها بدینگونه است:




وی در شهر سنندج در باختر ایران چشم به جهان گشود و از شاهزادگان دربار اردلان به مرکزیت سنندج بود.
مستوره زبانهای کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان حاکم امارت بود و با مرگ وی امارت اردلان دچار دخالتهای قاجار شد....
ادامه مطلب








ادامه مطلب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرم تر از پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم براه
یادته گفتی بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
آره تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته می گفتی
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهائیمان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
راستی می گفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است منبع:www.lovehater.blogfa.com
ای سر چشمه محبت ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم
اكثر دانشجويان براي ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند كه ميگويد حجم مقدار
اما يكي از آنها چنين نوشت:
اول بايد بفهميم كه حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير ميكند. براي اين كار احتياج به تعداد ارواحي
براي مشخص كردن تعداد ارواحي كه به جهنم فرستاده ميشوند، نگاهي به انواع واقسام اديان رايج در
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
اما راهحل نهايي را ميتوان در گفتهء همكلاسي من ترزا يافت كه ميگويد: «مگه جهنم يخ بزنه كه با تو
تنها جوابي كه نمرهء كامل را دريافت كرد، همين بود.
عکس ارتورتنیس باز

| :قالبساز: :بهاربیست: |




